دنیا از نگاه خودم |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
تا حالا شده به خودت و دیگران بگی من فلان کارو دیگه نمیکنم مثلا بگی من اسم فلانی رو دیگه نمیارم ،اما بعد از چند ساعت یا چند روز که آروم تر شدی ببنی که نمیتونی رو حرفت بمونی؟
اون وقت تو میمونی و نگاه های دیگران که توشون میخونی که" چه آدم ضعیف النفسی هستی تو! چی شد اون همه خط و نشون که کشیدی؟"
و تو دیگه نمیتونی توضیح بدی برات چه قدر سخت بوده که پا بزاری رو حرفت ویا چی شد که اصلا نظرت تغیر کرد!
ز فکر آنان که در تدبیر درمانند،درمانند!
| لینک | سهشنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۸ - اشکان اشعریون |
سال به سال دریغ از پارسال
چند دقیقه بیشتر به تموم شدن روز 29 اسفند سال 87 نمونده
خیلی وقته چیزی تو وبلاگم ننوشتم نه که حرفی نبوده باشه بلکه حرفها انقدر پراکنده بوده که نمیشد همشون رو نوشت و هر کدوم رو هم نمینوشتی ظلم بود در حقش پس طی یک تصمیم عدالت طلبانه کلا ننوشتم
حالا هم که نگاه میکنم به این 365 روزی که گذشت می بینم سراسر تلاطم بود روزگاری گذشت بر ما در این سنه 87 و به 365 روز آینده که بهارش پیداست و زمستانش نا پیدا که می اندیشم آرزو میکنم از پروردگار تخته پاره ای که آویزانش شویم در این گرداب روزگار که این بهار خبر از زمستانی سخت میدهد و تاریک
| لینک | پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
پدر، مادر شما متهمید! اگر میتوانید از خود دفاع کنید

لبخند تلخی بر لب دارم
تصاویر تلویزیون همه شده تصویر پدر من و پدر تو ،مادر من و مادر تو
آن هنگام که شوریده بودند برای ساختن آینده من و آینده تو
ای کاش میتوانستم همه شان را فرا بخوانم، بعد از سی سال دوباره چون دیروز گرد هم بیاورمشان بر سکویی بایستم و بگویمشان:
میخواهم محکومت کنم که آن همه هیاهو برای چه بود؟
در آینده ات دنبال چه جیز بودی که رسم آن روز را بر نتافتی و شوریدی؟
و آیا امروز این همان آینده ایست که خواسته بودی با دستان خودت بسازی؟
آزادی چه شد؟
این همان آزادی ایست که می خواستی یا که آن در جایی از این سی سال گم شد؟ شاید هم کسی دزدیدش؟
دمکراسی را به یاد می آوری؟ دمکراسی تو این بود برای من؟ یا قصد شوخی داشتی؟
برایم پاسخی بیاور که سخت محتاجم باورت کنم
برایم پاسخی بیاور که بدانم با ارثی که برایم گذاشتی چه کنم؟
برایم پاسخی بیاور که روزی کسی همین پرسشها را از من خواهد پرسید و من می ترسم که جوابی نداشته باشم
| لینک | جمعه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
آیا شما به روح اعتقاد دارید؟
میخی به دیوار کوبیدم
روحم را به ان آویختم و از خانه بیرون آمدم
همیشه از اصطکاکش با در و دیوار شهر گله داشت
یک بار که اخبار میدیدیم خودش به من گفت که احساس میکند زیر شنی یک تانک مرکاوا دارد له میشود
روزی که عکس یک محکوم به دار آویخته شده را در روزنامه دید خودم شاهد بودم که دور گردنش کبود شده است
در کودکی بعد از دیدن فیلم طالع نحس تا چند روز به سقف چسبیده بود و بعد از آن که از من قول گرفت که دیگر فیلم ترسناک نشانش ندهم ، راضی به پایین آمدن شد و بیش از سه سال است که این قول را در رابطه با اخبار مربوط به دولت هم از من گرفته است
و از وقتی که لطیفه ی یکی از دوستان را شنیده از سوال" شما به روح اعتقاد دارید" وحشت میکند.
و گهگاهی هم از ترس اینکه مبادا به شیطان بفروشمش شبها آرام گریه میکند.
یک بار هم از من درجه حرارت سرب مذاب را پرسید که فکر میکنم بعد از کلاس دینی و موضوع احوال جهنم بود.
با این تفسیر نگرانش بودم که دیگر چیزی از وجودش برای ابدیت باقی نماند پس طبق سلیقه خودش میخی از بین جعبه میخهای فروشگاه ابزار فروشی انتخاب کرد و پذیرفت که تا ابد از آن آویزان بماند و حالا من همانقدر روح دارم که میخی که روحم از آن آویزان است دارد
این هم عکس روح من در حال حاضر:

| لینک | شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
هذیانیِ زمستانیِ دم صبح
امروز روز بیست و یکم دی ماه است و من از روز اول این ماه زور میزنم که ایمان بیاورم به اغاز فصل سرد،اما نمی شود
زمستان است و من سردم نیست و انگار در این زمستان هیچ گاه سردم نخواهد شد وحس میکنم فصلها شاید رازشان را از یاد برده اند.
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ، می رود و در آلودگی هوای تهرا ن که آسمانش هر سال از سیلی سرد زمستان سرخ بود و امسال از سرب و ذرات معلق کبود، گم میشود.
و کودکانی که با ریه های ملتهب و چشمانی سوزان به سر کلاس درس میروند در مدرسه ای که از سر لجبازی وزیر مربوطه با سازمان کنترل کیفییت هوای شهر تهران در وضعیت هشدار باز است هیچ گاه از فروغ چیزی نخواهند شنید و ترسای پیرهن چرکین اخوان را نخواهند شناخت.
سرنوشت برف در تهران مانند سرنوشت حیات در کره مریخ در ها له ای از ابهام است و گوینده اخبار هواشناسی مانند نوستر آداموس مزخرف میگوید و آوای برف پارو می کنیم هم دارد راه نسل ببر مازندران را به سوی انقراض طی میکند.
از بخت بدِ اوکراینی ها، که نتوانستنند گاز روسیه دندان گرد را به چند برابر قیمت بخرند و گویا سرود ملیشان را هم به صحبت سرما دندان تغیر داده اند ،جبهه های هوای سرد ما را دور میزنند و میهمان آنها میشوند.
و ما مانده ایم و کیسه های سه رنگ شن مخصوص که یک بار با دیدن 2 دانه برف که آنها هم قبل از رسیدن به زمین آب شده بودند چنان به وجد آمدیم و در خیابان پاشیدمشان که تا روزهای بعد غلظت نمک در جوبهای تهران به قدری بود که موجود تک سلولی دریاچه ارومیه هم قادر به زندگی در آنها نبود
و انگار از سوی شخصی که نخواسته نامش فاش شود ، فاش شده است که کارگران ایستگاه های برف روبی دچار اپیدمی زخم بستر شده اند
اما من بر خواهم خاست به جستجوی سرما ، به سان هاچ زنبور عسل ،که به جستجوی مادرش!
و سرانجام می یابمش ،کشان کشان به شهر می آورمش
به برج بلند شهر می آویزمش و خود در مقابلش می ایستم با یک دست لباس تابستانی و یک جفت صندل !
آن قدر مومنان نگاهش میکنم و آن قدر خواهم ایستاد که که خون رگهایم قطره قطره یخ ببندد از زور سرما!
| لینک | شنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
از پنجره که پرتت کردم بیرون . . .
از پنجره که پرتت کردم بیرون نگاهم دنبالت بود تا بخوری به اون سنگفرشهای سرد و متلاشی بشی بعد اون قدر نگاهت کردم تا خیالم راهت بشه که تنت هم مثل سنگفرشها سردِ سرد شده
پنجره رو بستم و دیگه بهت فکر هم نکردم تو هم یکی مثل بقیه قماشتون حالا شاید با یه چندتایی از شما ها بیشتر بهم خوش گذشته باشه ولی تو اصلا چیز متفاوتی نداشتی
کلا فراموش کرده بودم که افتادی اون پایین تا دوباره که اومدم دم پنجره
فکر هم نکنم ساعت سه صبح کسی از کنارت رد شده باشه جز چندتا گربه که برای اونها هم احتمالا چیزِه جالبی نبودی
سیگارمو روشن میکنم
طولی نمیکشه که این یکی هم به سرنوشت تو دچار میشه
این هم مثل تو، تو هم مثل بقیه
| لینک | شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
غزه در تهران هم قربانی می دهد!
روزنامه کارگزاران توقیف شد!
گویا بهانه توقیف، انتشار بیانیه دفتر تحکیم بوده است به این مضمون:
واگذاری درک منطق صلح به خود مردم منطقه انتظاری است که از برخی حاکمان فرصت طلب منطقه میرود و براورده نمیشود.حاکمانی که لااقل بخشی از هویت وبقای خود را در تداوم جنگ در منطقه تعریف کرده اند و برای این مسئله از هیچ کوششی دریغ نمی ورزند.جنایات امروز اسرائیل در غزه به شدت محکوم است.اما به همان اندازه پناه گرفتن گروههای تروریستی در کودکستانها و بیمارستانها جهت حمله به طرف مقابل که موجبات بمباران و مرگ بیشتر کودکان و غیرنظامیان را فراهم آورده نیز محکوم و حرکتی ضدبشری است."
قصدم داوری نیست که لازمه داوری اگاهیست اما اگر حماس به راستی چنین کرده است وای به حال فلسطین
اما نکته این جاست چرا در ایران روزنامه ای به جرم انتشار بیانیه ای در مخالفت با شیوه جنگیدن حماس توقیف میشود؟
آیا قرار است این بار هم مثل آن هشت سال باشد که هنوز هم نمیشود چیزی از آن گفت؟
آیا حماس هم در دایره امنیت ملی ما جای میگیرد ؟
آیا تشویش ذهن حماس تشویش اذهان عمومی ماست؟
| لینک | چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
غزه رو به دریا پیش میرود

او با پرتاب یک یا دوسنگ
مار اسراییلی را به دو نیم می کند.
دندان بر گوشت تانک می نهد
و باز میگردد بدون دستانش.
نزار قبانی
| لینک | سهشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
اگه این دفعه...!
میدان ولیعصر از تاکسی پیاده میشم صندلی کنار راننده نشسته بودم تمام طول مسیر از ونک تا اینجا نفر پشت سری داشت با موبایل حرف میزد جدا از اینکه حرف زدن طولانی با موبایل رو تو جایی مثل تاکسی نمی پسندم آقا داشتند از اسپیکر موبایلشون استفاده میکردن یعنی من و 3نفر دیگه که با حضرت آقا هم سفر بودیم میتونستیم صدای نفر اون ور خط رو هم بشنویم، دیروز هم که از ونک به سمت خونه میرفتم خانوم کنار دستیم با خواهرشون راجع به اتفاقات شب یلدا در خانه پدری حرف میزدند و با اینکه این بار صدای نفر اون ور خط شنیده نمیشد من و بقیه سرنشینان نا خواسته در حال داوری بین شوهر خواهر و مادر ایشان بودیم و فهمیدیم که حال مهرداد کوچولو(خواهر زاده خانم)هم گویا زیاد خوش نیست
با خودم فکر میکنم اگه هدفون موبایلم رو همراه خودم آورده بودم میتونستم به جای شنیدن این همه صدای الکی موزیک گوش کنم
به تقاطع ولیعصر طالقانی میرسم چراغ عابر قرمزه و من طبیعتا صبر میکنم برای چراغ سبز دو نفر دیگه هم منتظر هستند برای مرد تو چراغ که سبز بشه بقیه اما بی توجه رد میشن و با حرکتهای بیشتر آکروباتیک خودشون رو و جونشون رو به اون ور خیابون می رسونن
به خودم میگم اگه پشت چراغ به جای نگاه کردن به کسی که داره بی توجه به اون از خیابون رد میشه به آسمون نگاه کنم مجبور نیستم اینقدر نگرانش باشم که سالم میرسه اونور یا نه!
چراغ عابر سبز میشه وسط عرض خیابون رسیدم که با راننده ای که به سرعت چراغ قرمز رو رد کرده چشم تو چشم می شم، تو چشماش می خونم که حتی حاضره از رو من هم رد بشه ،ریسک نمیکنم با اینکه حق با منه اما می ایستم تا رد بشه.
چند قدم بعدی به خیر میگذره و من به سلامت به اون ور خیابون می رسم این بار با خودم فکر میکنم که . . .
که . . .
که اگه یه جفت بال داشتم می پریدم و از این شهر می رفتم با ،هدفون های تو گوشم و نگاهی به آسمان
صدای آژیر امبولانس منو به خودم میاره
از فکرم خندم می گیره به خودم میگم اگه صحبت کردن یکی با موبایل تو تاکسی اذیتت میکنه و اعتراض نمیکنی ، اگه یکی که به چراغ عابر بی توجه و می خواد از خیابون بگذره و دستش رو نمیگیری و نگهش نمیداری ،اگه راهت رو ادامه نمیدی تا راننده خاطی مجبور بشه ترمز کنه، حتی بال هم دردتو دوا نمیکنه
از دست خودم عصبانی میشم
با خودم میگم اگه این دفعه یکی تو تاکسی . . .
| لینک | یکشنبه ۸ دی ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |
so you can dance
همسایه بغلی مهمونی داره یعنی درستش اینه که پسر همسایه بغلی مهمونی داره
من اینو از صدای موزیک بلندشون فهمیدم
صدا از دیوار میگذره و می یاد تو اتاق من یه مقدارشم از لای پنجره اونا میاد بیرون و از لای پنجره اتاق من میاد تو
بدون اجازه و بدون اینکه در بزنه
بقییش هم میریزه تو محوطه پایین بلوک
تمام اتاقمو صدای موزیک اونها گرفته مجبورم هرچی اونها گوش میدن رو من هم گوش بدم نه رو بلندی صدا میتونم نظر بدم و نه رو نوع موزیک ولی خوشبختانه فازشون با فاز من یکیه
راک گوش میدن و بلوز اکثرا هم دهه 80
خودم رو با صدای موزیک اونها تکون میدم
ناراحت که نیستم هیچ یه جورایی خوشم هم اومده
با خودم فکر میکنم این میتونه یه مدل کوچیک از زندگی باشه
شباهتش با زندگی اینه که رو شرایط هیچ کنترلی نیست و و این من هستم که باید با شرایط کنار بیام
ولی فرقش با زندگییه واقعی اینه که من موزیکی رو که برای زندگیم انتخاب کردن اصلا دوست ندارم چه برسه به این که بتونم باهش حرکات موزون هم از خودم در بیارم
| لینک | جمعه ٢٩ آذر ،۱۳۸٧ - اشکان اشعریون |

